ابراهيم اصلاح عربانى
620
كتاب گيلان ( فارسى )
شبانههاى سكوتم ، نفسنفس بىتو * چنان چو مرثيهء جويبار ، مىگذرد عبور ماه ملول از دريچهء پائيز * خيال توست ، كه خاموشوار مىگذرد صداى هيچكس از هيچ سو نمىآيد * همين چراغ من از اين مزار مىگذرد چو سبزه ، بسته به تنهائىِ شب دشتم * سوار سايهء تو ، از غبار مىگذرد غريب در وطن از حس غربتم سرشار * ببين ! چه تلخ به من روزگار مىگذرد گلرخ - منصوره منصورهء گلرخ در رضوانشهر به دنيا آمد ، شعر زير از اوست : سرود سواران سواران ، در دل جنگل ، * به سوئى مىروند آهسته و سنگين . كدامين سمت ، تا آتش رها سازند در خرگاه دشمن ؟ ! * نفس در سينه ، زندانىست . كسى را لحظهاى ياراى جنبش نيست . * . . . همه مردم به لب دارند ، نامى را ، * نامى بس عظيم و پاك و زيبا ، نام كوچك خان ! * ابر مردى كه تاريخ از براى خاطر او صفحهاى ديگر مهيا ساخت * الا ، البرز ! اى كوه بلند و پاك ! * از تو آموزند مردان صبر و آزادى من از گيلان سرسبز و مقاوم با تو مىگويم * من از آوردگاه شير مردان ، من از « حشمت » ، من از « ميرزا كوچك خان » با تو مىگويم * سواران در دل جنگل * به سوى قلهء البرز تازانند . . . 1362 - رضوانشهر مهكامه - سرور محصص سرور محصص متخلص به مهكامه ، فرزند احمد خان مستوفى ، مادر اردشير محصص نقاش نامدار معاصر به سال 1291 شمسى در لاهيجان به دنيا آمد . به سال 1306 با خانواده خود به رشت رفت و رياست سازمان « اكابر نسوان » رشت را به عهده گرفت . به سال 1335 شمسى عضو هيئت رئيسهء كنگرهء نويسندگان ايران شد . مهكامه از دوستان نزديك پروين اعتصامى شاعره بلندآوازه ايران و سالها دبير زبان و ادبيات فارسى دبيرستانهاى دختران و پسران رشت بود . مهكامه در دىماه 1357 بدرود حيات گفت . به يكسان آدمى را آفريده ذات ربانى * شده كاخ مساوات و بناى عدل را ، بانى همه آيات سبحانند موجودات اين عالم * تو اثبات وجود او بجو ، ز آيات قرآنى كواكب از فروغ كوكب حق است رخشنده * كه مهر از پرتو مهرش نمايد نورافشانى به عمر خويشتن ، مدح و ثنا از كس نمىگويم * مگر دادار سبحان را كنم مدح و ثناخوانى شناسد ار كسى خود را خداى خويش بشناسد * كه انسان است خود از بهترين آثار يزدانى بناى وحدت انسان بنا كرد از ازل يزدان * چو از يك گل سرشته آدمى را رب رحمانى چرا جوشيده از خون آفتاب و ماه را چشمه * چرا پوشيده اكنون آسمان را ابر ظلمانى چرا افتاده است اكنون بشر اينسان به جان هم * هلا ! اى زادهء انسان ، بنه اين خوى حيوانى هزاران شهر ويران گشت و ، دنيا گشت آشفته * كه ميليونها بشر گشته است در اين جنگ قربانى در صلح و صفا ، مىكوب ، آبادى اگر خواهى * كه از جنگ و ستيز آخر نيايد غير ويرانى برادر با برادر از چه كين مىورزد اين گونه * چرا شد يوسف ايران به چاه ظلم زندانى بود سَروَر به گيلان سَروَر و گيلان به ايران سر * چو باشد فخر ايرانى ، يكى بانوى گيلانى ببين در شعر مهكامه چسان كرده است هنگامه * در اين هنگامه و غوغا كه عالم هست توفانى در رثاى پروين اعتصامى بخشى از يك قطعه ( ماده تاريخ ) چرا اى بلبل بستان دانش * بخفتى در بهاران جوانى چرا اى عندليب داستانگوى * نخوانى آن نواى داستانى بلند از خاندان « اعتصامى » است * تو « پروين » اختر اين خاندانى جهان گر خرم از اين گلستان است * تو خرم گلبن اين گلستانى * كند هنگامهها « مهكامه » از غم * كند كلكش چو چشمش خونچكانى نگهدارش چو جان ، اى خاك تيره * كه بگرفتى به بر ، جان جهانى * تو بودى سَروَر نسوان و « سَرَور » * نخواهد بىتو ديگر زندگانى نديد و مىنبيند ديدهء ما * چو پروين سرور قدس آشيانى